تبليغاتX
ییلاق ذهن




















ییلاق ذهن

وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت

هرچه سعی می کنم نمی شود !

کلمات صید دام این حس دیوانه و شرور  نمی شوند !

شاید تو جای کلمات را گرفته باشی ...

اصلا شاید تو خودت غزلی شده باشی که هر بار میخوانمش یه تکه گمشده از وجودم

  Load  میشود !

شاید مهربانیت شعرهایم را ذوب می کند .

شاید کنار تو دیگر من غزل نباشم ... تو شوم .

نمیدانم .

حیرانم و منتظر تا ببینم این حس لطیف عاشقانه بی بهانه شاعرانه غریبانه با درونم چه خواهد کرد!

امروز همین شعر ساده تکراری همیشگی را برایت می سرایم :

 

                                       دوستت دارم


 حالم بد میشه از اونایی که کاری جز نصیحت کردن بلد نیستند . به جای بزرگ بودن

با نصیحت کردن نمی توانی خودت را الکی بزرگ جلوه دهی!این نصیحت را ازمن داشته باش

 

مدیر وبلاگ در تایید حذف و ویرایش نظرات کاملا آزاد ست . این جزو قوانین بلاگفاست

    و هیچکس نمی تواند بپرسد چرا ؟؟!!!!!!!! این را همه اهالی اینجا می دانند !

   

 حق با شما بود نویـــــــــد خان ! امروز انگار کمی تا قسمتی چش خوردم !

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 11:33 توسط غزل | |

تا تو با منی

 

زمان

 

از مرزبندی

 

زمین

 

عاجز می شود .

 

 

 

 :ساعتی دوریت فراموشم شده بود نازنینم !!!!

:چن روزه بلاگفا دوباره لج کرده. هیچ کامنتدونی باز نمیشه که براتون کامنت بذارم.

مجبورم صبر کنم تا بلاگفا از خر شیطون بیاد پایین . کتایون جان راس میگه که ..... !


دوستت دارم

با تمام واژه هايي كه در گلويم گير كرده اند

و تمام هجاهاي غمگيني

كه به خاطر تو شعر مي شوند

دوستت دارم با صداي بلند

دوستت دارم با صداي آهسته

دوستت دارم . . . .

و خواستن تو جنيني است در من

كه نه سقط مي شود

نه به دنيا مي آيد .

                                                              ( شعر از لیلا کردبچه )

 

 : من هم اینجا مانده ام که همین ها را بگویم .ولی انگار تو از من بی شائبه تری عزیزم!

نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 17:37 توسط غزل | |

عشق یک کلمه است .

 

کلمه یک راز است .

 

راز در آسمان بود.

 

خداوند راز را با زمین درمیان نهاد.

 

راز در زمین برملا شد.

 

همهمه ای ناتمام زمین را فرا گرفت.

 

خواهران تقدیر

 

سر نخ این راز را

 

با کلاف رنج به هم بافتند

 

و اینگونه شد که من و تو

 

به هم گره خورده شدیم.

 

 

 

 

 : باشی یا نباشی من مشق عاشقی ام را هرشب می نویسم.

 :امشب انگار خداوند مرا هزار بار از روی این کلمه جریمه کرده است .

 :تو هم از امشب جریمه ات اینست که هرشب هزار بار نام مرا از بر بخوانی .

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 23:11 توسط غزل | |


Design By : Night Skin