تبليغاتX
ییلاق ذهن


ییلاق ذهن

وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت

دوست نداشتن تو

خیلی

خیلی

خیلی

خیلی

خیلی

خیلی

خیلی

سخت تر از دوست داشتنت بود.

چاره ای ندارم

کاش می دانستی

 

دوستت دارم .

 

آه....حالا یک نفس راحت می کشم.

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 0:25 توسط غزل | |

 مـن عجـیب عـاشق تـو هستـم

یــا

تــو عجـیب عـاشق آزاری؟؟!

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 1:15 توسط غزل | |

دارم به ایـن ارتـفاع عظــیم شـب فکـر می کـنم.

 

و

 

دلـــــم

 

همچون سیـاره ای است

 

که مــدام

 

در مـدار منـظومهء روی مـاه تــو

 

می چـــرخـد.

 

آه...

 

می تــرسم آخــر

 

این گشــت هـای شبــانه

 

زمیــنگیــرش کنــد !

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 1:0 توسط غزل | |

می ترسـم بخوابم

و ستـاره ها

تـا صبح

در گوش تو

غــزل بخوانند!

پـس بــیدار می مانم

و برایـت تـا صبح

ستـاره می چینـم....

چون میدانم : 

آفتاب که بدمد دیگر ستاره ها به چشم تو نمی آیند!

 

پ.ن:امشب بدجوری دلم می خواهد به تمام حسادتهای زنانه ام اعتراف کنم...!

میدانی چرا؟؟!!  

 

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 23:8 توسط غزل | |

دریا !                             

 

هنوز هم  قطره می بینی مرا ...؟!

باکی ندارم.

 اما...

بگو آیا تاب خواهی داشت

دیدن آن لحظه شگرف را !

در موعد وصال ؟!

وصل این قطره با آغوش دریا ...

وقتی بدانی قرارست:

 

آسمان چشمانت

 

تا ابد

کابین من باشد .

تاب خواهی داشت ؟!!

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 23:39 توسط غزل | |

دریای من درون نگاهت شناورم

بر گنبد زلال ضریحت کبوترم

می آمدم کنار تو ای ناجی بزرگ

هر وقت که سقف فاجعه می ریخت بر سرم

شرمنده ام که اینهمه زخم کبود را

هر روز و شب به پیش نگاهت می آورم

کی می توانم ای عشق سنگ صبور من

یک آسمان ترانه برایت بیاورم

امشب دوباره رو به ضریحت نشسته ام

تو آسمان آبی و من یک کبوترم.

 

پ.ن:شاعر این حس قشنگ رو نمی شناسم . اما زمزمه شعرش امروز بدجوری به سرم افتاده.

پ.ن : صداقت زیاد داشتن هم گاهی ممکنه آدم رو بی صداقت جلوه بده.ما آدما

تحمل صداقت زیادی رو نداریم.باورش سخته ... خیلی.

پ.ن:دلم خیلی گرفته .نپرس از دوری کی ... نپرس از چی گرفته...!

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 10:48 توسط غزل | |

جای پای چشم تو بر دلم مانده هنوز

رفته ای و عکس تو در دلم مانده هنوز

گفته بودی بی تو من اشک می ریزم بگو

در دلت یک خاطره از دلم مانده هنوز؟

گر تو آلودی به غم من به تو آلوده ام

لکه های عشق تو بر دلم مانده هنوز

گر ز راه عاشقی ما به بیراهه شدیم

اینهمه راه از کجا تا دلم مانده هنوز !

پاسخ تردید تو این نگاه آخر است:

راز چشمت درمیان با دلم مانده هنوز.

                                                                   ؟/؟/۱۳۷۹

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 0:20 توسط غزل | |

رسم است

 که مرغان بسته بال

به نیت عشق و رهایی

 کران تا کران آسمان را

به سمت آبی دریا

بال می زنند

اما

دل بسته عشق تو

هر شب اینجا

به نیت رهایی

به پایت

غزل

قربانی می کند!

 

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 22:23 توسط غزل | |

قرار بود

نوازشم کنی

که آرام بگیرم.

قرار بود

خواستن وحشی مرا

به اسارت حلقه دستانت درآوری

تا در آغوشت به خواب روم!

چه شد که خواب را

دزدیدی از چشمم؟!

و مرا

به تماشای چشمانت هرشب

پشت پنجره تا سحر بیدار می نشانی؟!!!

آه ... میدانم چه می گویی.

میدانم توقعاتم کمی زیادی ست...

 

فکرش را هم نکن!

در آغوش خیال من بخواب نازنینم...

مرا از بیداری شبانه

باکی نیست .

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 23:39 توسط غزل | |

به راه تو نشسته ام

و تا کسی عبور میکند

دلم تمام می شود .

برای لحظه نخست

مدام نقشه میکشم

تمام نقشه ها چرا

ختم به یک سلام می شود

به یمن ساعت عبور تو

غبار راه می نشیند و

هوا به کام می شود

برای من

مرام آسمان

و خنده های آفتاب

و غمزه کبوتران ...

همه عبور روشن تو را

پیام می شود

عبور می کنی تو هم

و یک نگاه بی کلام !

آه ...

تمام لحظه های انتظار من

حرام می شود

حرام می شود.

 

              خرداد ۱۳۷۸

پ.ن:دلم خیلی گرفته . نپرس از دوری کی نپرس از چی گرفته ...

 

 

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 23:16 توسط غزل | |

به من بگو

تیرت را به کدام سرزمین

نشانه گرفته ای ؟

اگر می خواهی آرش تقدیر من باشی

قلب مرا

هرگز

هرگز

مرز بندی نکن

بگذار تا زنده ام

بی محابا

بی انتها

بی ادعا

دوستت بدارم !

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 11:18 توسط غزل | |

وقتی که سنگ دوریت

بغض سفالی مرا نشانه می رود

دوباره چشمهای تو

تگرگ می شوند

بر شیشه دلم...!

روی خرده شیشه ها

به خواب می روم.

خواب می بینم که ایستاده ای

آرام

با مرهم  لبخند

روی دلم دست میکشی

آخ می گویم و بیدار می شوم...

آه ...

چه زیبا و با شکوه

زیبا

و

با

شکوه

  زیـــبــــا و بــــا شکــــــــــــوه

 

شبیه لحظه دیدار می شوم.

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 9:50 توسط غزل | |


Design By : Night Skin